
رفتـــــی و فاصله افــــتاد
خوب من ؛ ای نازنیــــن یار
بیـــــن مــــــــا ای آخرینم
لحظــۀ واپسیــن دیـــــدار
گفته بودی که میمونــی
تا همیشه در کـــــــنارم
من چه کردم که بریدی؟
گفتی که دوستت ندارم!


دلم بیش از اونی که بشه حرفی زد گرفته.......

ای کاش ما هم به وصال رویاهای در خواب میرسیدیم
ای کاش.......................................................

نامه محبت آمیز پدر در واقع منتخبی از آیات کلام خدا نسیت به تو برادر و خواهر عزیز است, شما میتوانید این نامه را در این قسمت بخوانید و بشنوید. کلام او باعث برکت است.

سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان میرسد.
در اين برنامه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی http://thehungersite.com بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.
این سیستم بر اساس اینکه شما مدتی را در سایت آن اسپانسر ها بوده اید و از سایت آنها دیدن کرده اید کار می کند.
در دنیای تکنولوژی و بیرحم امروزی شاید یک کلیک تنها کاریست که ما می توانیم برای کمک به کودکان معصوم و گرسنه سرتاسر دنیا انجام دهیم.
منبع:www.unicef.org

در آغاز کلام بود و کلام با خدا بود و کلام؛خدا بود؛همان در اغاز با خدا بود.همه چیز به واسطه او پدید آمد و از هر آنچه پدید آمد هیچ چیز بدون او پدیدار نگشت.
در او حیات بود و آن حیات نور آدمیان بود.این نور در تاریکی میدرخشد و تاریکی آن را در نیافته است.
مردی آمد که از جانب خدا فرستاده شده بود؛ نامش یحیی بود.او برای شهادت دادن آمد؛شهادت بر آن نور تا همه به واسطه او ایمان آورند.او خود آن نور نبود بلکه آمد تا بر آن نور شهادت دهد.آن نور حقیقی که بر هر انسانی روشنایی می افکندبراستی به جهان میامد.
او در جهان بود و جهان به واسطه او پدید آمد اما جهان او را نشناخت.به ملک خویش آمد اما قوم خودش او را نپذیرفتند.اما به همه کسانی که او را پذیرفتند این حق را داد تا فرزندان خدا شوند؛یعنی به هر کس که به نام او ایمان آورد.آنانی که نه با زادنی بشری؛نه از خواهش تن و نه از خواسته یک مرد؛بلکه از خدا زاده شدند.
و کلام انسان خاکی شدو در میان ما مسکن گزید و ما بر جلال او نگریستیم؛جلالی در خور آن پسر یگانه که از جانب پدر آمد؛ پر از فیض و راستی.
یحیی بر او شهادت میداد و ندا میکرد که(این است کسی که در باره اش گفتم:آن که پس از من میاید بر من برتری یافته زیرا پیش از من وجود داشته).
از پری او همه بهره مند شدیم؛فیض از پی فیض.زیرا شریعت بواسطه موسی داده شد؛و فیض و راستی به واسطه عیسی مسیح آمد.هیچ کس هرگز خدا را ندیده است.اما آن خدای یگانه که در بر پدر است؛همان او را شناسانید(یوحنا1:1_18)
بشکند در هم سکوت و برکشد فریادها
رخت بربندد چو رسم غم پرستی از وطن
خنده شادی نشیند بر لب ناشادها
دست بر یغما گشودند این حرامزادگان
در لباس ظلم این زندانها بنیانها
آه ای ایران من، آه ای ایران من فرزندان تو
آه ای ایران من، آه ای ایران من فرزانه فرزندان تو
رنجها بردند از این دیوانه مادر زادها
باشد که ایرانی سبز داشته باشیم چون اتحادمان.در سوگ عزیزان از دست رفته مینشینیم و اینک حتی برای انتخاب آن عزیزان نیز قیام خواهیم کرد.
در پناه امن دستان عیسی خداوند باشید نه تنها تا زمان گرفتن حقتان که تا همیشه.
شاد باشید و پیروز.
آمین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من و تو یکی دهانیم که با همه صدایش به زیباتر سرودی خواناست
من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دم در منظر خویش زیباتر میسازد
نفرتیم از هر آنچه بازمان دارد، از هر آنچه محصورمان کند، از هر آنچه وادارمان کند که به دنبال بنگریم.
دستیم که خطی گستاخ به باطل میکشد.

هنوزم چشمای تو مثل شبهای پر ستارهست
هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره است
هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میرزه
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره،دیگه دیره
اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره،نمیگیره
تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشهُ چشمان من آویخت
دوری بین من و تو،دوری ماهی و دریاست
دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره،دیگه دیره
اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره،نمیگیره
افسوس که دیگر ندارمت پدر...![]()

درازا مدتی بسیار بود،از صبح
میگشتیم و میگشتیم و میگشتیم...
شبان عید بود و کودکانمان را سخن از خواهشان بسیار
شمیم تازه تر رهتوشه های عید جاری بود و ما با جیبی از نا داشتن سرشار
میگشتیم و دل افسرده میگشتیم...
به پیش چشممان معدودی از ما بهتران با کودکانشان؛شاد
با رهتوشه های عید و برق تازه پای افزارشان ؛چشمانمان را کور
میرفتند و میرفتند و میرفتند سوی خانه هاشان
خانه شان از خانه ما دور...
بعد از مدتی ما نیز برگشتیم
با دستانمان پاییز
با تصویر خواهشهای فرزندانمان در چشمشان لبریز
تمناهای ما عمری درازا بود در گودال ذهن خسته مان زنگیده بود انگار
لیکن خواهشان کودکانمان را چه میکردیم؟
چه میشد کرد؛غم را پشت دیوار کبود پلکهامان خیس میکردیم
یا نگاهی با تشر آلوده سوی کودکانمان ؛نیز گاهی لعنتی هم تحفه ی ابلیس میکردیم
باری......باز برگشتیم
از اسفند چیزی مانده بود انگار...
یا یک هفته ، یا ده روز
میان خانه مان در دامن دیوارهای خشتی نمناک
به روی بستری از ریگ و سنگ و خاک
نشستیم و سخن گفتیم با خوش باوری از عید؛از نوروز؛از آینده ای فیروز
صحبت از آینده ای فیروز بود و روزگاری سخت شیرین تر
که روزی بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
گاهی نیز میگفتیم از گرمای مظلومی که میپاشید بر رخسارمان خورشید
اما ...
از عمیق چشم نا امید رنگ کودکانمان صخره بر خورشید میپاشید
تقدیم به دستهای خالی......دستانی شبیه دستان من و تو
باشد که روزی آرزویی بر دلی نماند
(آمین)
این آخرین پستی نیست که توی این وبلاگ میگذارم...
معدودی از عزیزان هموطنم...عزیزانی که با آنها از یک آب و خاکم....عزیزانی که هماره تنفسهامان از درد روزگار در هم آمیخته؛
عادت به عشق ناب و پاک ندارند...که خونشان عجین شده با گفتن از بدبختی...گفتن از گرانی...گفتن از مصیبتهای روزانه...
از قتل...از غارت...از دروغ...از دزدی...از فرار حرمتهامان...از احساس تنهایی کاذب و بی معنی دلهامان؛از عقده هایی که روزانه تمام افکارمان را
به خفقان میکشند...و نمیدانیم اینها همه برای چیست!!!
رهگزرهایی هستیم که هر روزه با احساسی بی تفاوت و نگاهی خالی از کنار هم میگذریم و شتابان میدویم به سوی نمیدانمها
تو خود بگو دوست من؛دل شکستن سر لوحه ی کدام شریعت است؟خداوند قران؟خداوند زاری و گریه و سیاهی؟خداوند انجیل؟
خداوند موسیقی و آواز و شادی؟خداوند تحقیر و جهنم؟یا خداوند ایثار و بهشت؟
تو خود بیاب خداوندت را در این همه...و رو راست با دلت و خداوند گزیده ات باش و بپرس از وجدانت که کدامین فرمان خداوندت را به سر انجام رساندی؟
و دیگران با خداوند های گزیده شان چه کردند...
رهگزری باش بر افکار خودت و دیگرانی که محکومشان کردی...که به راستی خوب سرانجام دادی فرمان خداوندت را...
باشد ... کنون دوباره پناه میبرم به دفتر خاطراتم که من و خداوندم را در دنیای شما جایی نیست...
خداوند من از ملکوت بود...خداوند من از پادشاهی آسمان و زمین می آمد...خداوند من خداوند عشق ورزیدن بود
ولی در دنیای قتل و قحطی و سیاهی دیگر گوشهامان توان شنیدن از خوبها را ندارد.
اینگونه است؛باشد...دیگر نمیگویم از عشق و وامیگزارم پس از این به شما که باز هم بگویید از دنیای زیبای سیاهی و غارت...
اما یک پیام از من.....هیچگاه زمانی که دعوت بودی از سلایق میزبان ایرادی نگیر...
و با این همه برایتان بهترینها را آرزو دارم در دنیای زیبای سیاهی که خودتان رنگش را بر گزیدید...
همواره پاینده باشید
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید...
برای ما یک شب،سجود سبز محبت را
چنان صریح معنا کرد
که ما به عاطفه سطح آب دست کشیدیم
و مثل لحجه یک سطل آب تازه شدیم
ولی نشد که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم
با احترام به پیشگاه روح پدرم...
باشد که آزرده نگردد
راست است این سخنان
من چنان آینه وار در نظرگاه تو ایستادم پاک
که چو رفتی زبرم،چیزی از ماه عسل عشق تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیر اندوهی در دل ،غیر نامی به زبان
جز خطوط گم و نا پیدایی،در رسوب غم روزان و شبان
وه چه شبهای سحر سوخته من،خسته در بستر بیخوابی خویش
در بی پاسخ هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام
کس نپرسید زکوبنده ولیک! با صدای تو که میپیچد در خاطر من:
(( ــــکیست کوبنده در؟؟ـــــــ ))
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را
باز یابم من یکبار دگر
لیک از این فاجعه نا باور...
با غریوی که ز دیدار به نا هنگامت
ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من
در دل آینه باز،سایه میگیرد رنگ
در اتاق تاریک،شبحی میکشد از پنجره سر
در اجاق خاموش، شعله ای میجهد از خاکستر
من در این بستر بیخوابی راز
نقش رویایی رخسار تو میجویم باز
با همه چشم تو را میجویم
با همه شوق تو را میخواهم
زیر لب باز تو را میخوانم
دایم آهسته به نام
ای مسیحا اینک.........
مرده ای در دل تابوت تکان میخورد آرام آرام!!!!!!!!!

قلب من دست توست،جانم سر مست توست
گر اسیر دنیام،آزادیم دست توست
وقتی یار ندارم ،تو هستی یار من
وقتی من بیمارم،تویی درمان من
ای عیسی میدونی،به عشقت اسیرم
تو اگر نباشی ،بی تو من میمیرم
ای عیسی ،ای عیسی،خداوند و شاهم
تو هستی سرور و تو هستی نجات من

گر روم در دعا،در حضور خدا
با مهر عظیمش،گوید فرزند بیا
گر شادی میخواهی،من شادی آوردم
برکت و قوت بهر تو آوردم
فیض عجیب او آرام جان من
ای عیسی صلیبت،فخر است و تاج من
ای عیسی،ای عیسی خداوند و راهم
تو هستی امید و تو هستی حیات من
